تبليغاتX
the life is nice!!!
























the life is nice!!!

!!!زندگی زیباست

 

یه دنیا کلافه ام

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:33 توسط نیما|

 

باورم كم كرده اند ، اي بهترين اما تو باور كن مرا


ذورقي در موج دريا باش و ناگه يار و ياور كن مرا


سر بلند كن   ماه من شو    غرق حيرت كن مرا


عاشقم من، پيش مردم    درس عبرت كن مرا

 
دو چشم عاشقت درديست كه بر جان من افتادست


بنازم اين قلندر را هنوز از پا نيفتادست


اگر عاشق كشي رسم و مرام خوب رويان است

 
بكش ما را بكش ما را كه دائم عيد قربان است

 
پريشان خاطران آواره در صحراي گيسويت


هزاران شب خراب افتاده در كنج سر مويت

 
من از سمت سپاه عشق بازان ، آمدم سويت

 

كه بنويسم خجالت ميكشد ماه ، از گل رويت

 

اردیبهشت هم وداع گویان و ما خوشحالیم

آخه سربازیم دیگه تمومه تموم شد

خداراشکر

دوستت دارم

امروز کتاب زندانبان افکار خود نباشید از آلکس پاتاکوس را تمام کردم

بیائیم تا معنا پیدا کنیم

با معناست که انسان به آرامش الهی می رسد

من هنوزم نفس میکشم و زندگی یک تکلیف است

باید به زیبایی این رسالت الهی که همان زندگیست را

معنا و مفهوم بخشیم...

زندگی زیباست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:30 توسط نیما|

 

واست بی‌ تابمو بی‌ خوابمو می‌ دونی دلتنگم

واست می‌‌میرمو درگیرمو با دنیا در جنگم

منو تنها نذار، از روزگار با اینکه دلخستم

واست دیوونمو می‌‌مونمو تا آخرش هستم

 

داره می‌‌باره بارونو تو نیستی‌

شده این خونه زندونو تو نیستی‌

چه قدر حسّ بدیه حسّ تنهایی

دارم میشکنم آسونو تو نیستی‌

دارم میشکنم آسونو تو نیستی‌

 

دارم از بین میرم توی این دلتنگی‌

داره دل‌ می‌‌گیره بی‌ تو از بی‌ رنگی‌

دارم از بین میرم توی این خاموشی

کاش می‌‌شد می‌‌بردی منو با آغوشی

 

نمی‌شه با نبودت ساده سر کرد

نمی‌شه سالم از این غم گذر کرد 

سه روز از اتمام شدن خدمت وظیفه گذشته

دو روزه از تو خبری نیست

دلم تنگه تو نیستی

چقد حسه بدیه

حس تنهایی

بوس

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:51 توسط نیما|

انصاف بده كه عشق نيكوكار است

زآنست خلل كه تبع بدكار است

تو شهوت خويش را لقب عشق نهي

از شهوت تا به عشق ره بسيار است!!!

امروز سر كلاس اين بيت شعر عاشقانه را استاد گفت

من آن را در موبايلم يادداشت كردم به صورت اس ام اس

و گفتم اينجا هم بنويسم تا به يادگار بماند...

دو روز از تعطيلات پايان دوره ه ام گذشت

خدايا شكرت از بابت همه چيز

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:47 توسط نیما|

ارديبهشت هم

چه شيرين و آسان

گذشت و گذشت..

۲۵ روز مرخصي به به

۱۰ روز تشويقي فقط

الان در پايان دوره هستم

و شمارش معكوس براي روز تسويه

يكم خرداد هم از راه ميرسه و سربازي من بالاخره تمومه

ميخوام يه جشن درست و حسابي بگيرم و با هم اين فارغ شدن از خدمت را جشن بگيريم...

خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت خداياشكرت

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:52 توسط نیما|

 

خسته و در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزار تا خنجره


چی میشد اون دستای بزرگ و گرم

رو سرم دست نوازش می کشید

 

بستر تنهایی سرد منو بوسه گرمی به آتیش میکشید

چی میشد تو خونه ی کوچیک من

غنچه های گل غم وا نمی شد!!!

 

چی میشد هیچکسی تنهام نمی داشت

جز خدا هیچکسی تنها نمی شد

.

.

.

چقد امشب دلم ضعف تو دارد و چقد دلم گرفته

نميدونم چيكار كنم؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:22 توسط نیما|

 تولدت مبارک!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:35 توسط نیما|

سلااااااااااااااااام

سلام نیما کوچولو

چقد که دلم میخواد امروز با یکی حرف بزنم...

خودم به حرفات گوش میدم بگو عزیزم

دیشب یه خواب قشنگ دیدم

خواب دیدم توی شهر قصه هام

همه چی همونجور بود که میخواستم

احساس خوشبختی میکردم

احساس اینکه دیگه هیچی نمیخوام

چون همه چیز داشتم

همه دنیا توی دستام بود

اما از بس پای راستم دیشب درد میکرد که از خواب بیدار شدم

و بعدش هرکار کردم که بخوابم و ادامه خوابمو ببینم نشد

خوشبختی توی خواب چه شیرین بود

بازم مثله همیشه یه سوال با من بازی میکرد

که خوابم یا بیدار؟

و همه میگفتند بیداره بیداری این چه حرفیه

اما چه بد شد وقتی از خواب بیدار شدم

بعضی وقتها یه ذره خواب یه عمر بیداری رو می ارزه

کاش از خواب بیدار نشده بودم

دلم برای شهر قصه ها تنگ شده

.

.

.

وقتی که گل در نمیاد

بهاری این ور نمیاد

کوه و بیابون چی چیه ؟

وقتی که بارون نمیاد

ابر زمستون نمیاد

این همه ناودون چی چیه ؟

 

حالا تو دست بی صدا

دشنه ی ما شعر و غزل

قصه ی مرگ عاطفه

خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم

خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو میفهمیدیم

اومدنی رفتنیه...

اومدني رفتنيه

 

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنها بود

او نا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود...

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده،

       زنده،

              خواب و بیدار     نمی فهمه

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ي تنهايي خودم دلم مي سوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه...

 

سقوط من در خودمه

سقوط ما مثل منه

مرگ روزای بچگی

از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته

سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقيقته حقيقته...

 

تقصیر این قصه ها بود...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:2 توسط نیما|

دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم درکنار زاینده رود      بخونم از ته‌دل { ترانه و شعر و سرود }2
                                    ....................
            خـودم اینجـا ، دلـم اونجـا ، همة راز و نیــازم اونجـاست
            ای خدا ، عشق منو ، یار منو ، اون گـل نازم اونجـاست
         { چه کنم ، با کی بگم ، عقدة دل را پیش کی خالی کنم
                   { دردمو با چه زبون به اینو اون حالی کنم }2 }الف
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
                                    ....................
آسمون گریه کنم برسر جانانة من      اشک ریزان شده دلدار درآن خانة من
ازغم دوری او همدم پیمانه شدم      همچو شبگرد غزلخون سوی میخانه شدم
              { مست و دیوانه شدم      مست و دیوانه شدم }2
          بخدا این دل من پراز غمه      تمومه دنیا برام جهنمه
  هرچه گویم من از این سوز دلم      بخدا بازم کمه ، بازم کمه
                                       تکرار الف
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم درکنار زاینده رود      بخونم از ته‌دل { ترانه و شعر و سرود }2
                                    ....................
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم

جمعه بود و دلم برات تنگ شده بود رفته بودی ساری

و داشتی به سمت گرگان برمی گشتی

اینو به صورت اس ام اس برات فرستادم

دلم میخواد به گرگان برگردم

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:14 توسط نیما|

 

فروردین ماه هم نیز به نیمه رسید

امسال عید خیلی خوش گذشت...

فروردین 91 هم میگذرد اما چه خوش میگذرد

کلی خاطره و یادگاری به من هدیه داده شد

و بخاطر اینکه از ۷ تا ۱۳ فروردین آماده باش خدمت سربازی بود

نتونستم چیزی بنویسم

ولی دفتر خاطره ام را بیش از بیست برگ خط خطی کردم

تا این روزهای قشنگ را همانطور که عکساش یادگار میمونه

به صورت مکتوب یادگاری نگه دارم

خدایاشکرت

دیگه کم کم باید با سربازی خداحافظی کنم

و فکر کار و ادامه تحصیل و او باشم

راستی امسال هم ۹ فروردین گذشت

روز ۱۱/۱/۹۱ روی دیوار اتاق دژبانی نوشتم

که فروردین هم داره میگذره

دیروز کتاب شازده کوچولو را یکبار دیگه خوندم

بازم در باغ یادت ارغوانی شدم

در کوچه های انتظار

روز ۱۳ فروردین امسال در خدمت مقدس سربازی گذشت

به امید قشنگی سالهای دیگه در روزهای پیشرفت

.

.

.

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:34 توسط نیما|


آخرين مطالب
» یه دنیا کلافه ام...
» باورم کم کرده اند...
» حس تنهایی...
» عشق نيكوكار است
» بالاخره تموم شد اين سربازي
» چی میشد؟!!!
» ...
» خوشبختي و خواب
» دلم میخواد به گرگان برگردم
» فروردین 91 هم میگذرد اما چه خوش میگذرد

Design By : Pichak