تبليغاتX
the life is nice!!!
























the life is nice!!!

!!!زندگی زیباست

اگر باران نم نم بباره

ولی همیشه بباره

بهتر از باران سیل آسایه خانه خراب کن هست

باران نم نم به طبیعت جون میده و نفس

طبیعت زنده میشه و سبزه سبز

ولی باران سیل آسا...چیزی که به ما نمیده...هیچی

هرچی هم داریم ازمون میگیره مفتی مفتی

خونه...خونواده...زندگی

.

.

.

باران نم نم...همون دوست داشتن من هست

کم هست...ولی زیبا و همیشگی میباره

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:55 توسط نیما|

امروز دی ماه  اولین ماه زمستانی سال ۱۳۹۰ با ما وداع میکند...

و فردا بهمن ماه خوش آمد می گوید

وباید بگویم دی ماه تو هم گذشتی

و ای بهمن ماه تو هم خواهی گذشت

روی دیوار اتاق دژبانی هنگام نگهبانی

نوشتم: سربازی تموم میشی

و زیرش نوشتم آبان گذشت

و اما آذر که دستم شکست

و همینجا می نویسم

آذر

دی

شما هم گذشتید...

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:27 توسط نیما|

روز چهارشنبه ۲۸ دی ماه

 صبح برای رفتن به خدمت مقدس سربازی داشتم آماده میشدم

 و مثله همیشه بدنبال ۳۰۰تومان پول خورد...

۳ تا ۱۰۰ تومانی جفت و جور شد

و سریع و با نام خدا

و خوندن اون آیات قشنگ و زیبا و آرام بخش سوره بقره

روزم را آغاز کردم

و به سمت چهار راه حرکت کردم...

چراغ قرمز بود....باید صبر میکردم چراغ رنگ سبز را به خود و دیگران بنمایاند....

انتظار به پایان رسید....چراغ سبز شد...

یک پراید از همه جلو زد و جلوی پاهای من ترمز کرد خواستم سوار بشم

که یک پژو پارس جلوتر ترمز زد و

صدایی آشنا که یکی از دوستان هم خدمتی من بود  گفت: با ما بیا

و من از پراید تشکر کردم و با پژو سوار شدم

و ۳تا ۱۰۰ تومانی پول خورد را در جیب لباسم رها کردم

و اما دیروز پنج شنبه همان پراید که دیروز ترمز زد...

امروز دوباره ترمز زد...

و گفت: دیروز موفق نشدیم برسونیمت

امروز مثل اینکه این افتخار را پیدا کردیم

و قسمت این شد ما برسونیمت

منم از بابت دیروز پوزش خواستم

گفت: نه بابا این چه حرفیه

خب آشنا بود باید با اون میرفتی...

در ذهنم این جمله احساس شد

حق هرکس مال خود اوست کس نتواند بخورد

خلاصه اون ۳ تا ۱۰۰ تومانی که دیروز نصیب این آقا نشد

و در جیبم جاخوش کرده بود یک روز تمام....

امروز در دستانش بود

و با جمله ی روزتون بخیر پیاده شدم...

کاش میشد هر وقت از زندگی هم خسته شدیم

براحتی پیاده میشدیم

دلم چقد برایش تنگ است و بی تابی میکند

نمیدانم آیا دل او آگاه است؟

در امروزم که نبودی بوی تو و آغوشت نبود....

کاش در فردای من باشی و برای همیشه بمانی

خدارا شکر

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:12 توسط نیما|

امروز حالمون را حسابی گرفتند

آسمان  هم که بدجور گرفته

دلم بیچاره و تنهایم که از دیشب گرفته بود

صدای احساسم از این همه گرفتگی گرفت

به نظر شما چی میمونه از من؟

اصلا خودت بگو نیما چی ازت موند؟

.

.

.

پی نوشت:

امروز بخاطر رفتن به دستشویی از قافله عقب موندم توی خدمت

سربازی و میخواستند مارا لغو مرخصی کنند و حالا بیا این وسط

دلیل بیار...

ای کاش دستشویی نرفته بودم !!!

با ماشینی دیگر خود رابه مراسم  رسوندیم...

خوب که همه خوردند و گفتند و خندیدند و رفتند...

سالنی پر از صندلی که لحظاتی قبل داشتند حمل وزنهای

مختلف مردم با شخصیتهای سنگین و سبک و شایدم بی وزن را

بر خود تحمل میکردند و حال فقط جای پای اونا مونده بود ....

منظورم همون آشغالهای اوناست دیگه...

و صندلیهای تنها که آدما فقط میشینن روش و تنهاش میذارن

و ما باید این همه صندلی را جمع میکردیم...

خلاصه ۱۴ سرباز  میشدیم و باید این همه صندلی را جمع

میکردیم...

اینم بگم من بخاطر شکستگی استخوان اسکفوئیه مچ دست

راستم استراحت در محل کار داشتم...

اما همون یک دستی به بچه ها کمک کردم...

 و دیروز هم که مسابقه مفاهیم جزء۱۴ را از دست دادم.....

اونم که مثل همیشه منتظرشم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 15:2 توسط نیما|

اولین روز بارانی را به خاطر داری ؟

غافلگیر شدیم ... چتر نداشتیم ... خندیدیم ... دویدیم ...

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم .

دومین روز بارانی را چطور ؟

پیش بینی اش را کرده بودی ، چتر آورده بودی .

من غافلگیر شدم ... سعی میکردی من خیس نشم ،

شانه سمت چپ تو کاملا خیس شده بود .

سومین روز بارانی را چطور ؟


گفتی سرت درد میکنه !

حوصله نداشتی سرما بخوری !

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی !

و شانه سمت راست من کاملا خیس شد .....

و چند روز پیش را به خاطر داری ؟


با یه چتر اضافه اومدی !!!


مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چشامون نره دو قدم ازهم دورتر راه برویم !


فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم !

تنها برو ...

( دکتر علی شریعتی )

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:48 توسط نیما|

چه غروب تاریکی...

چشم به چشم نمیرسه...

ولی دلم با فانوس یادت مثله خورشید روشنه!

....

برق رفته بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود

توی تاریکی نشسته بودم

که این واژگان ذهنم را نوازش داد بیاد تو

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 20:31 توسط نیما|

هفتم آذرماه سال ۹۰ ...

انگشت شستم با انگشتای دیگم قهر کرده...

امیدوارم بزودی آشتی کنند...

امروزا همه کارشون فاصله گرفتنه

چه آسون میان و چه سخت از یاد ماها میرن!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 10:4 توسط نیما|

خیلی در دریای مواج زندگی شنا کردم

که اون نیمه ی گم شده ام را پیدا کنم

اما پیدا نشد

دارم به انتها میرسم

من هنوزم نیمه بودم

وحسرت نداشتن نیمه ی دیگه ام در کوله بارم بود

ناگهان خدا با صدایی قشنگ در دلم طنین انداخت

گفت: تو کاملی نیمه ی دیگر تو منم

هیچکسی بدون من کامل نمیشه

دیگه نگران نباش

من که هیچوقت تنهات نذاشتم

اما تو هربار یکی را به عنوان نیمه خودت

در مسیر زندگی می یافتی

 منو فراموش میکردی

ولی باز من بیادت بودم

و میخواستم خودت اینو یه روز بدونی

حالا بهت میگم نیما تو تنها نیستی

و به انتها نرسیدی

شروع کن که تازه آغاز شدی...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:43 توسط نیما|

دیشب یاد  دخترک کبریت فروش افتادم!!!


من بجای کبریت روشن کردن،


خاطرات تو را یادآوری میکردم

و

اینگونه چراغ امید قلبم

 به فردای با تو بودن

 روشن میماند!!!

 

اینو در یک شب سرد که پاسبخش بودم

 در خدمت مقدس سربازی نوشتم....

و

با نوشتن این چند خط در قلبم گرمای شیرینی

از درون احساس کردم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:49 توسط نیما|

از شانه ام پرید ...
بر شانه ایی دیگر نشست ...
نگرفتمش
.
.
.
بالش
می شکست
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 19:56 توسط نیما|


آخرين مطالب
» دوست داشتن نم نم
» دی ماه هم گذشت
» حق هرکس مال خود اوست کس نتواند بخورد
» 22 دیماه همه چیز گرفته بود...
» تنها برو ...
» چه غروب تاریکی
» قهر انگشتای دستم
» نیمه ی گم شده...
» دخترک کبریت فروش
» ایثار

Design By : Pichak