X
تبلیغات
the life is nice!!!
























the life is nice!!!

!!!زندگی زیباست

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت


هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت


سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

.

.

.

امروز 12 فروردين ماه در حال سپري شدن است

چه عيد الكي بود امسال

خيلي الكي

بوس

بوس

و اما مگه

چيكار ميشه كرد

جز خلوت كرد با خودت

يادش بخير ميگفت زود ميگذره

گفتم چند روز از عيد گذشته چندسال پيش

گفت چندين سال هم خواهد گذشت...آري گذشت!!!


تقديم به تو

ای خوب من ای بهترین ای عاشق عاشق ترین

دلم میخواد ستاره شم ای بانوی ستاره چین

تو غربت غریب شب چشم تو تنها آشناست

شب چشای بارونیت قشتگترین شب خداست

من میخوام مال تو باشم

من میخوام مال تو باشم

شب به عشق تو بخوابم صبح به امید تو پاشم

عاشق باتو بودن و از تو غزل شنیدنم

با همه ی وجود پر از شوق به تو رسیدنم

ساده ای مثل شعر من پاکی مثل اشک خدا

تو واژه های شعرمی ای همصدای بی صدا

ترانه ی چشمای تو از شعر شب قشنگ تره

شب شاکیه از چشم تو چون آبروشو می بره

امشب میخوام داد بزنم بگم چقد دوست دارم

بگم که با تو زنده ام بی تو نفس کم میارم


             

       يه روز ميام پيشت                        يه روز ميام پيشت      

به همين                                   به همين

زودي                                     زودي

بوس                                     بوس

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 15:45 توسط نیما|

هنوزم در حسرت یه روز برفی ام....


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 21:47 توسط نیما|

غروب جمعه از دلم خجالت کشید...

وقتی دلمو این همه گرفته دید...

غروب رنجیدو خودشو کنار کشید...

دلم چه غریبانه غروب کرد!!!

از تنهاترین آدم روی زمین

غروب جمعه 24رمضان 92

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 7:54 توسط نیما|

خب من برعكس ميل باطنيم...

بخاطر همون واقعيتي كه تو ادعايش را ميكني مجبور به رفتنم...

كاش خيال هم چاره اي مي انديشيد...

آري ميروم ولي خيال تو با من هست پس من نرفته ام!!!

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 13:50 توسط نیما|

یک سوم ماه رمضان امسال هم سپری شد...


چه زیباست وقتی که در افکار او  شناور می شوی...

به سفره ی عظیم چشمک ستارگان خیره شده باشی...

و روی امواج دریا خوابیده و آرامش صرف می کنی...

آری زیباست خوردن یک عالمه خیال...

بذار خیال بخورم هنوز...

که همین خوردن خیال زیباست!!!


کنار دریا بوشهر (3 نیمه شب)جمعه 1392/04/28

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 12:49 توسط نیما|

یه روز میدونم بی خبر


سرزده از راه میرسی...

.

.

.

اولین روز ماه رمضان

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 7:49 توسط نیما|


وقتي تشنه ميشم، آبي مي خورم!

اما تشنگي چشمان تورا با كدامين چشمه نگاه ميتوانم سيراب كنم؟!

اين است دليل دلتنگي لحظاتم بدون چشمانت!

تشنه چشماتم...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 23:30 توسط نیما|

تو رو بايد که پرستيد
تو رو بايد بوسيد
تو رو بايد که شناخت
به تو بايد دل باخت
راز عشقو تنها
از تو بايد آموخت
بي تو بايد هردم
از تب عشقت سوخت
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
در تو بايد گم شد
بي هراس و بي باک
از تو بايد تابيد
بر تن کهنه ي خاک
با تو ميشه خنديد
به طلسم تقدير
با تو ميشه بخشيد
روزگار دلگير
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو رو بايد که پرستيد
تو رو بايد بوسيد
تو رو بايد که شناخت
به تو بايد دل باخت
راز عشقو تنها
از تو بايد آموخت
بي تو بايد هردم
از تب عشقت سوخت
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
در تو بايد گم شد
بي هراس و بي باک
از تو بايد تابيد
بر تن کهنه ي خاک
با تو ميشه خنديد
به طلسم تقدير
با تو ميشه بخشيد
روزگار دلگير
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو رو بايد که پرستيد



صبح تا شب درياي دلتنگي تورا شنا ميكنيم...آري بي انتهاست

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 0:41 توسط نیما|


كوچولو كه بوديم نمي دونستيم،

اما كوچكترين صدايي از ما به گوش مي رسيد،

شنيدني ترين و دلنوازترين صداي دنيا بود...

اما حالا كه بزرگ شديم و همه چيز رو مي فهميم،

فريادمون هم به گوش خلق نمي رسد!


نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 11:42 توسط نیما|


فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:8 توسط نیما|


آخرين مطالب
» اينم عيد 93
» هنوزم در حسرت یه روز برفی ام
» غروب جمعه
» من نرفته ام!!!
» یک سوم ماه رمضان امسال هم گذشت
» یه روز میدونم بی خبر
» تشنه چشماتم
» تو رو بايد که پرستيد
» كوچولو كه بوديم
» سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

Design By : Pichak