the life is nice!!!

!!!زندگی زیباست

توی بهت چشم من

درد ناباوریه

فصل سرد عشق ما

رنگ خاکستریه

دردی که من می کشم

اگه کوه هم می کشید

ذره ذره می تکید

قطره قطره می چکید

می تونست با دست تو

بهت من ویرون بشه

فصل زرد قصه هام

ظهر تابستون بشه

قصه یقین عشق

توی دفترم بودی

توی آیینه ی شعر

شکل باورم بودی

من از خوش باوریهام به ویرونی رسیدم

تو را یک لحظه نزدیک یه لحظه دور می دیدم

از تب ناباوری گر گرفته تن من

سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن

دروغ آخرینی که من از تو شنیدم

خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم

از تب ناباوری گر گرفته تن من

سهم من از تو اینه

چکه چکه آب شدن...

ترسيم هاي دنياي باورهاي شيرينم

                                     چه آسون تلخ شد

خدايا شدم مثله خودت تنهاي تنها

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:29 توسط نیما|

سلام 94

نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:41 توسط نیما|

واپسین لحظات سال 1393

کم کم داره دفتر 93 هم بسته میشه

و سال 94 از راه میرسه

حرفاهی ناگفته زیاد و

وقت های نداشته هم زیاد

اونقده دلم تنگ شده واسه یه نوشتن ناب

واسه حرفهای قیمتی

گفتم چندخطی به یادگار بنویسم

بنویسم از تمام شدنی که پشتش آغاز است

مثه کودکی که دوران حبس در شکم مادر را به اتمام رسانده باشد

و روز میلادش فرا رسیده

تمام میکند روزهایی را که زندگی را در یک روز نو شروع و آغاز کند

آری 93 هم تمام شد از ان تمام شدنی های تکرارناپذیر

و 94 لبخند زنان گوشه دیوار فریاد آمدنش را دیشب

با چهارشنبه سوری سر داد

دلم براش یه دنیا تنگ شده بود

میشه

و خواهد شد

بعضی وقتها باید ناز بهار را برای امدن کشید

و اما وقتی حوصله زمستان زیاد شده باشد

بهار بدون ناز هم مجبور به امدن است

و اینگونه دست تقدیر

در دست بهار

به زندگی سلام داد

خدایا شکرت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:30 توسط نیما|

فقط یک پلک با من باش، نمی خوام از کسی کم شی

ازت تصویر می گیرم ، که رویای یه قرنم شی

فقط یک پلک با من باش، بگم سرتاسرش بودی

به قلبم حمله کن یکبار، بگم تا آخرش بودی ....

نمی شی عشق ثابت پس بیا و اتفاقی باش

یه فصلو که نمی مونی تو یک لحظه اقاقی باش

نمیشه با تو که خوبی به ظاهر هم کمی بد شد

به آدمهای شَهرت هم علاقه مند باید شد

فقط یک پلک با من باش، فقط یک پلک با من باش ...

دارم یه قصه می سازم، از این تنهاییِ بی تو

بیا بشکن روایت رو، تو نقش تازه وارد شو

کجای نقطه ی پایان میخوای تو فال من باشی

نخواستم بگذرم از تو، که تو دنبال من باشی

اگه قلبت یه جا دیگه ست با چشمات صحنه سازی کن

اگه گیری، نمی تونی، توی دو نقش بازی کن

فقط یک پلک با من باش


وقتی تو نیستی مفهومی ندارم

تا اینکه چون پرانتز باز می شوی

و معنایم در تو خلاصه می شود

وقتی میری پرانتز مفهوم زندگی

با تو بسته می شود...

(زندگی=نگاه تو)

(اما ای کاش پرانتزها بسته نمیشدند...

آری در شهر من دنیا از افکار من سرچشمه میگیرد

پس قوانین را برمی دارم!

ومن می خواهم قانون ادبیات را با نگاه تو نقض کنم

و فقط پرانتزها باز بمانند برای با تو بودن ها

و چه شیرین است این نقض قانون ها اگر فرهاد بداند)

آخه زندگی که خودش زندگی نمیشه

نگاه تو زندگیه...باش تا باشم



نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 9:19 توسط نیما|

يادآوري يك خاطره جهت بعضيها ك از قضا خواننده اين وبلاگ هستند

سلام به خودم به تو به اون به همه
/////////////میخوام تا مدتی خودم تنهای تنها باشم

و تلفن و ..هم نزن...در ضمن من خیلی خوشحال هستم از رفتار خودم

 اطمینان کافی دارم...فعلا.../////////////////

جمله بالا از یه دوست با اطمینان بالاست و جملات زیر جواب من به اون:

سلام به خودم

سلام به تو

سلام به او

سلام به همه

آره میخواستم اینبار مثله قبلا ناراحت نشم و

 بروی خودم نیارم وناراحت هم نشدم

و بروی خودم هم نیاوردم

اما به خودم دروغ میگفتم و طاقتم دیشب طاق شد

 و کوه بی کسی هایم دیشب کوهستان شد

خوبه با چه اعتماد بنفسی و اطمینانی حرف میزنی

ولی من چه با تقصیر و چه بی تقصیر

همیشه خودمو مقصر میدونم  تا براحتی با خودم کنار بیام ...

 آدما خب آدمند و چیکار کنم من که هنوز نتونستم قلبمو

 سنگی کنم و دیوار دلمو سیمانی!!!!!

دلم بدجور گرفته بود دیشب...........تنهاترین مرد روی زمین

با یه قلبی که پر از درد

پر از ترک و

پر از شکست بود و

سرشار از تنهاییه سرخ

رفتم و زیر دوش حمام خودم را رها کردم

میخواستم که غم و مشکلات و تنهایی هایم از تنم پاک بشه و

روحم آرام بشه کلی گریه کردم

 مثله بارون پاییز مثله برفای زمستون مثله شرجیه تابستون

مثل  شبنم روی گلهای بهاری

مثله هر کسی که داره توی دلش عشقی چون قناری ....

گریه های دیشب من کار خودش را کرد

 امشب خیلی خوشحال شدم

 اولا  که فهمیدم تو خوشحالی

خداراشکر

دوما اونم خوشحال بود و از لبخند روی لبهاش میشد تمام شادیهای دنیا را دید

 میگفت: دیگه دردامو حس نمیکنم

نیما تو خستگی را  از تن آدم  بیرون میکنی!!!!!!

همیشه کار خدا  قشنگه فقط باید صبر کرد و تماشا کرد

خدای من، هم او و هم تورا حفظ کند

هر دو دوست داشتنی هستین و عزیز

ولی حسادت زیبا نیست

کاش حسود نبودی...........خواستم لجت بگیره حسود نیستی که!!!!!

البته نه اشتباه گفتم کاش من احمق و نادان و بقول تو نافهم نبودم

دیگه سعی میکنم هیچ وقت مایه عذاب تو نباشم و بابت همه چیز ازت معذرت میخوام

و منو ببخش و مرسی از سنگهای قشنگی که به قلب شیشه ای من پرتاب کردی

آره خب شکست !!!دیگه تمام شادیهای دنیا هم برام مرهم نمیشه....

منم خوشحالم و امشب از خوشحالی خوابم نمیبره

و این تنهایی را جشن میخوام بگیرم

میخوام به تنهایی ام تبریک بگم که با من همسفر شد توی جاده زندگی

 آخه گمش کرده بودم

تنهایی زیباست

اما من تنهاییمو بخاطر تو از یاد برده بودم و

مرسی که به من تنهایی هایم را هدیه دادی

جالبه واسم خدا وقتی تو از پیشم رفتی

 به من چیزایی داد که نبود تورا پر میکرد ولی فقط پر میکرد خودتو نبود همین

و همینو بگم

رفتي و نوشتي که از دوري من ملالي نيست


رفتي منو تنها گذاشتی  گفتی خيالي نيست


امروزم نوبت من شده  واست نامه بدم ، ببيني من يکي ديگم

جاتم اصلا خالي نيست.....جاتم اصلا خالي نيست

جاتم اصلا خالی نیست

........................................................................

 ساعت نزدیکه ۵صبح هست الان و از دیشب تا حالا که این مطلبو نوشتم خوابم نمیبره!!!
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 23:54 توسط نیما|

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد



وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود



دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود



چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن



وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود



دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:14 توسط نیما|

خواننده:حسام دلدار

نام ترانه:حسه خوب لينك دانلود

زندگي خوبه وقتي كه هستي

چقد كنارت آرومم

اين حسه خوب رو به تو مديونم

دوستم داري، ميدونم

خوشحالم وقتي كه دستات تو دستاي من جا ميگيره

مثله يه معجزه ميموني عشقمون تو دنيا ميپيچه

ولي سر به سرم ميذاري ميگي دوستم نداري

چشات دروغ نميگه كسي جزمن نداري

با يك نگاه ساده توي قلبم نشستي

از دستت نميدم خودت ميفهمي

روزايي كه نبودي روزامو ميگذروندم

فقط با قاب عكست با فكرو خاطراتت

من عاشقي رو با تو يه عمر تجربه كردم

چه حاله خوبي داره وقتي پيش تو هستم

خوب ميدوني كه دنيام بدون تو سرابه

چشاي تو ميتونه منو از پا درآره

تويي فصل بهارم خزونتو نميخوام

بمون تو آغوش من كه بي تو خيلي تنهام

ولي سر به سرم ميذاري

ميگي دوستم نداري

چشات دروغ نميگه كسي جزمن نداري

با يك نگاه ساده

توي قلبم نشستي

از دستت نميدم

خودت ميفهمي

لينك دانلود

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:21 توسط نیما|

اگر ديوانگي كردم دلم خواست زه خود بيگانگي كردم دلم خواست اگر كه اعتماد چشم بسته به خصم خانگي كردم دلم خواست اگر تا اوج خود سوزي پريدم نظر كرده به باله عشق بودم اگر لب تشنه ازدريا گذشتم به دنبال ذلال عشق بودم به غير از من خوده خوش باوره من كسي منت نداره بر سر من كسي حال مرا هر گز نفهميد دليل گريه هايم را نپرسيد گناه عالمي را بردم از ياد گناهم را كسي بر من نبخشيد كسي بر حلقه ي اين در نكوبيد من و شب پرسه هاي تلخ ترديد در آن درياي بي پايان ظلمت صداي ياره بيداري نپيچيد در آن تنهائيه بي رحم وممتد به دلداري كسي از در نيامد من تنهاي من تنها كسي بود كه هر شب در اتاقم پرسه ميزد اگر چه از شما خانه خرابم دچاره ياوه هاي بي جوابم به خود اما به آنهايي كه بايد بدهكاري ندارم بي حسابم پشيمان نيستم از آنچه بودم پشيمان نيستم از ماجرايم همين هستم همين خواهم شد از نو اگر باره ديگر دنيا بيايم . . . اگر بار دگر دنيا بيايم!!!
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:59 توسط نیما|

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق... زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق... روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است... طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق... دست هایت را خودت "ها" کن اگر یخ کرده اند... از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق... هضم دلتنگی برای موج آسان نیست... آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق... یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان... هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق!!!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 8:59 توسط نیما|

نزديك به پانزده سال نه بهتر است بگويم يك فصل زندگي شايد به زبان و آمار و ارقام و اعداد 15 چيزي نباشد اما يك عمر بود چون اين پانزده سالگي از 10 سالگي تا 25 سالگي من بود تمام فصل جوانيم كه بعد از كودكي از راه رسيده بود به خزان نشست با برخوردهاي ناآگاهانه ي او و همه چيز از روزي شروع شد كه بنا به دلايلي از كسي دلگير بود و دنيا را به چشمش سياه كرده بود كه مرا هم تاريك و سياه مي ديد و گفت بدون رودرواسي بگم بهت از اخلاقت هيچوقت خوشم نميومده ولي چيكاركنم تحملت ميكردم فقط و اين دقيقا برعكس تمام تصورات من بود مني كه اينگونه مي انديشيدم كه او مرا از ته قلب دوست ميدارد و با من بودنش برايش لذت بخش ترين لحظات زندگيش هست و همين موضوع شد كه گفتم بگذار او را فرصتي دهم شايد دلتنگ بشود يك ماهي بازي هاي جام جهاني 2014 شروع شده بود و منم مشغول ديدن بازيها شدم و اورا گذاشتم تا بينديشد آري برگشت و دلتنگ شده بود اما نه باز هم اين تصورات قشنگ من بود زيرا يك شب در مسيري كه قدم ميزديم متوجه شدم او افكارش دگرگونه شده ولي گفتم به حرمت ارزش دوستيمون هميشه خواهم ماند بگذار ريشه ي مرا هم بسوزاند و كم كم داشت باز دوستيمون رنگ تازه ميگرفت كه متلكهايش نيش دار شد و از آنجا كه او خبرنداشت چند روز قبل از ميلادش يك هديه با ارزش واسش خريدم و با اينكه باهم قهر بوديم ميخواستم با غافلگير كردنش در شب تولدش بگم بهش ببين به يادتم هميشه خب سعي كردم هيچ خبري ازش نگيرم كه فكر كند قهريم شب تولدش فرا رسيد تماس گرفتم گوشي را برنداشت خودم را با افكار مثبت تغذيه كردم و دوباره تماس گرفتم باز هم برنداشت و اينگونه به خود تلنگر زدم حتما گرفتار است و بازهم تماس گرفتم... اما بعد از تماس هاي من پيامكي رسيد تاريخ مصرف دوستي ما به پايان رسيده و با اين پيامك دستم يخ زد و قلبم پر از ماتم شد و تازه متوجه شدم جواب ندادن تلفن هايش از روي عمد بوده و اصلا نميخواسته كه پاسخ بگه و وقتي پاسخ دادن به من اورا سخت آمده بود ديگر پيامكش هم پاسخ نگفتم كه بگذارم در دنياي شيرين خودش زندگي كند و از تلخي خودم از او بردارم من دوباره به خواسته هاي او جامه عمل پوشاندم و چون خواست دگر نباشم رفتم و رفتن من تقاضاي او بود و اميدوارم بدون من هميشه پر نشاط زندگي كند و منم كه خوابهايم تعبير شده بود آري بايد تنها باشم كسي به وسعت درك اعماق درياي انديشه ام نمي رسد.... آري نمي رسد پس تنهايي را مي پرستم خدا هم در اوج تنهايي شيرين خدايي ميكند... . . .
نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط نیما|


آخرين مطالب
»
» سلام 94
» واپسین لحظات سال 1393
» فقط یک پلک با من باش...
» يادآوري يك خاطره
» هیچکی از رفتن من غصه نخورد
» حسه خوب
» دلم خواست
» هضم دلتنگی برای موج آسان نیست
» 15 سالي كه گذشت

Design By : Pichak