the life is nice!!!

!!!زندگی زیباست

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد



وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود



دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود



چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن



وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود



دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 10:14 توسط نیما|

خواننده:حسام دلدار

نام ترانه:حسه خوب لينك دانلود

زندگي خوبه وقتي كه هستي

چقد كنارت آرومم

اين حسه خوب رو به تو مديونم

دوستم داري، ميدونم

خوشحالم وقتي كه دستات تو دستاي من جا ميگيره

مثله يه معجزه ميموني عشقمون تو دنيا ميپيچه

ولي سر به سرم ميذاري ميگي دوستم نداري

چشات دروغ نميگه كسي جزمن نداري

با يك نگاه ساده توي قلبم نشستي

از دستت نميدم خودت ميفهمي

روزايي كه نبودي روزامو ميگذروندم

فقط با قاب عكست با فكرو خاطراتت

من عاشقي رو با تو يه عمر تجربه كردم

چه حاله خوبي داره وقتي پيش تو هستم

خوب ميدوني كه دنيام بدون تو سرابه

چشاي تو ميتونه منو از پا درآره

تويي فصل بهارم خزونتو نميخوام

بمون تو آغوش من كه بي تو خيلي تنهام

ولي سر به سرم ميذاري

ميگي دوستم نداري

چشات دروغ نميگه كسي جزمن نداري

با يك نگاه ساده

توي قلبم نشستي

از دستت نميدم

خودت ميفهمي

لينك دانلود

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 16:21 توسط نیما|

اگر ديوانگي كردم دلم خواست زه خود بيگانگي كردم دلم خواست اگر كه اعتماد چشم بسته به خصم خانگي كردم دلم خواست اگر تا اوج خود سوزي پريدم نظر كرده به باله عشق بودم اگر لب تشنه ازدريا گذشتم به دنبال ذلال عشق بودم به غير از من خوده خوش باوره من كسي منت نداره بر سر من كسي حال مرا هر گز نفهميد دليل گريه هايم را نپرسيد گناه عالمي را بردم از ياد گناهم را كسي بر من نبخشيد كسي بر حلقه ي اين در نكوبيد من و شب پرسه هاي تلخ ترديد در آن درياي بي پايان ظلمت صداي ياره بيداري نپيچيد در آن تنهائيه بي رحم وممتد به دلداري كسي از در نيامد من تنهاي من تنها كسي بود كه هر شب در اتاقم پرسه ميزد اگر چه از شما خانه خرابم دچاره ياوه هاي بي جوابم به خود اما به آنهايي كه بايد بدهكاري ندارم بي حسابم پشيمان نيستم از آنچه بودم پشيمان نيستم از ماجرايم همين هستم همين خواهم شد از نو اگر باره ديگر دنيا بيايم . . . اگر بار دگر دنيا بيايم!!!
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 20:59 توسط نیما|

آرزوي من اين است در شبي پر از رويا...

پيش ماه و تو باشم لحظه اي لب دريا...

جمعه اي پر از سكوت ميرسد تا شود فردا...

آري ميشود رقصيد تا كه پايان يابد دردها...

جمعه ديگه يه آزمون ديگه ببينم چي ميشه آخر اين آزمون ها

شايدم رسيد روزي كه ميام و همين متن را ميخونم تا موفقيت

در همين آزمون موجب شادي روزهاي نيامده ي من شده است...

همون جمله ي معروف خودم " من لايق موفقيت هستم"

پيش به سوي موفقيت

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 13:20 توسط نیما|

بی صدا به پات شکستم دل به چشمای تو بستم

                               خط بزن تنهاییامو که به پای تو نشستم

                                           بی صدا به پات شکستم دل به چشمای تو بستم

                                                                     خط بزن تنهاییامو که به پای تو نشستم

امروز 24 تیرماه سال 1393  هفدهم ماه رمضان می باشد

صبح هنگام  باز از همان کوچه گذشتم...

وقتی بابا حمید داشت

منو به محل کارم میرسوند

این موزیک نزدیکای مقصد از موزیک پلیر پخش شد

 

بی تو ترانه پره گریس خیلی سخته از تو خوندن

 

بی تو درمونده و خسته زخمی از تاب و تب موندن و رفتن

 

ای غم دنیا مثه رویا توی چشمای تو پنهون

 

بی تو نفس پیله ی زندون نذر تو عاشقیه این دل داغون

 

آرزویی که ندارم به جز از نور نگاهت به شب من

 

نفسم بی تو میگیره چشم من مونده به راهت تو شب من

 

انتظاری که کشیدم همه با اشک تو کابوس شب من

 

شب من بی تو میمیره شده چشمای تو فانوس شب من

 

تو رو به دنیا نمیدم بسه هرچی سختی دیدم

 

ای تو از همه خودی تر با تو از قفس پریدم

 

بی صدا به پات شکستم دل به چشمای تو بستم

 

خط بزن تنهاییامو که به پای تو نشستم

 

بی صدا به پات شکستم دل به چشمای تو بستم

خط بزن تنهاییامو که به پای تو نشستم

                                                             

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 8:12 توسط نیما|

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت


هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت


سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

.

.

.

امروز 12 فروردين ماه در حال سپري شدن است

چه عيد الكي بود امسال

خيلي الكي

بوس

بوس

و اما مگه

چيكار ميشه كرد

جز خلوت كرد با خودت

يادش بخير ميگفت زود ميگذره

گفتم چند روز از عيد گذشته چندسال پيش

گفت چندين سال هم خواهد گذشت...آري گذشت!!!


تقديم به تو

ای خوب من ای بهترین ای عاشق عاشق ترین

دلم میخواد ستاره شم ای بانوی ستاره چین

تو غربت غریب شب چشم تو تنها آشناست

شب چشای بارونیت قشتگترین شب خداست

من میخوام مال تو باشم

من میخوام مال تو باشم

شب به عشق تو بخوابم صبح به امید تو پاشم

عاشق باتو بودن و از تو غزل شنیدنم

با همه ی وجود پر از شوق به تو رسیدنم

ساده ای مثل شعر من پاکی مثل اشک خدا

تو واژه های شعرمی ای همصدای بی صدا

ترانه ی چشمای تو از شعر شب قشنگ تره

شب شاکیه از چشم تو چون آبروشو می بره

امشب میخوام داد بزنم بگم چقد دوست دارم

بگم که با تو زنده ام بی تو نفس کم میارم


             

       يه روز ميام پيشت                        يه روز ميام پيشت      

به همين                                   به همين

زودي                                     زودي

بوس                                     بوس

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 15:45 توسط نیما|

یه روز میدونم بی خبر


سرزده از راه میرسی...

.

.

.

اولین روز ماه رمضان

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 7:49 توسط نیما|

تو رو بايد که پرستيد
تو رو بايد بوسيد
تو رو بايد که شناخت
به تو بايد دل باخت
راز عشقو تنها
از تو بايد آموخت
بي تو بايد هردم
از تب عشقت سوخت
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
در تو بايد گم شد
بي هراس و بي باک
از تو بايد تابيد
بر تن کهنه ي خاک
با تو ميشه خنديد
به طلسم تقدير
با تو ميشه بخشيد
روزگار دلگير
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو رو بايد که پرستيد
تو رو بايد بوسيد
تو رو بايد که شناخت
به تو بايد دل باخت
راز عشقو تنها
از تو بايد آموخت
بي تو بايد هردم
از تب عشقت سوخت
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
در تو بايد گم شد
بي هراس و بي باک
از تو بايد تابيد
بر تن کهنه ي خاک
با تو ميشه خنديد
به طلسم تقدير
با تو ميشه بخشيد
روزگار دلگير
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو چه حسي هستي
که به من پيوستي
هر نفس بي ترديد
تو رو بايد پرسيد
تو رو بايد که پرستيد



صبح تا شب درياي دلتنگي تورا شنا ميكنيم...آري بي انتهاست

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 0:41 توسط نیما|


هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

 

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

 

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

 

وقتی که رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

 

اگه شب می رفتمو خورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی بود

 

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب ناشناخته بود

 

اما اون وقتی رسید که قلب من

 همه ی آرزو هاشو باخته بود


امروز 4 ارديبهشت ماه هم در حال گذشتن است انگار كامل از ياد و خيال تو رفته باشم...



نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 17:48 توسط نیما|

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر کسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد
اون که عاشقانه خندید خنده‌های من رو دزدید
پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می‌دید
رسیده‌ام به ناکجا خسته از این حال و هوا
حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست
مرا طاقت من نیست، مرا طاقت من نیست
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

.

.

.

روز عاشوراست

خيابانها را با يه عالمه تنهايي قدم زدم

و چه به رخ كشيدنهايي

يكي دست در دست او

يكي دست در دست پسرش

يكي دست در ددست دخترش

يكي دست در دست بابا

يكي دست در دست مادر

هركه را دستش پر از دستي بود كه رهايش نميكرد

ولي اين دستهاي من بود كه پر از اين همه خالي

به خانه برگشتم

دريا را گريستم

آغوشش را جستجو كردم

در درياي اشك شنا خواهم كرد

براي به او رسيدن

كمبود شانه هايش را تاب نخواهم آورد...!


نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 13:31 توسط نیما|

مستيم درد منو ديگه دوا نميكنه
غم با من زاده شده منو رها نميكنه


شب كه از راه ميرسه غربتم باهاش مياد
توي كوچه هاي شهر باز صداي پاش مياد


من غماي كهنه مو ور ميدارم كه توي ميخونها جا بذارم
ميبينم يكي مياد از ميخونه زير لب مستونه آواز ميخونه


مستيم درد منو ديگه دوا نميكنه
غم با من زاده شده منو رها نميكنه منو رها نميكنه منو نميكنه


گرمييه مستي ناب توي رگهاي تنم
ميبينم دلم ميخواد با يكي حرف بزنم


كي مياد به حرفهاي من گوش بده
آخه من غريبه هستم باهمه


يكي آشنا مياد به چشم من ولي از بخت بدم اونم غمه


مستيم درد منو ديگه دوا نميكنه
غم با من زاده شده منو رها نميكنه منو رها نميكنه


خسته از هر چي كه بود خسته از هر چي كه هست
راه ميفتم كه برم مثل هر شب مست مست


باز دلم مثل هميشه خاليه باز دلم گريه تنهايي ميخواد
بر ميگردم تا ببينم كسي نيست ميبينم غم داره دنبالم مياد


مستيم درد منو ديگه دوا نميكنه
غم با من زاده شده منو رها نميكنه منو رها نميكنه

.

.

.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 1:49 توسط نیما|

 
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
 
گریه ام می گیره
 


بذار رو سینه ام سرت رو چشم های خیسو ترت رو

بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنت رو

بغل کن و بچسب بهمممم
 
بکش دوباره دست بهمممم

جز تو کسی رو ندارمممم
 
 نزدیک تر از نفس بهمممم
.
.
.


وقتی چشات خوابش میاد
 
 آدم غم هاش یادش میاد
 

یه حالتی تو چشماته
 
 که عشق خودش باهاش میاد
 
.
.
.
 
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 16:12 توسط نیما|

 

امشب مي خوام مست بشم عاشق يک دست بشم


بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم


يه جون نا قابلي هست بذارفداي تو بشه


بيفته زير قدمات تاخاک پاي تو بشه



کهنه شراب کهنه شراب امشب بال و پرم بده


حرف نگفته خيليه جرات بيشترم بده


امشب مي خوام حرف بزنم خنده کنم گريه کنم


لطفي کن اي ساقي و مي چندين برابرم بده



امشب مي خوام مست بشم عاشق يک دست بشم


بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم



امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم


امشب تو اين سينه دلي خوشا براحوال دارم


امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم


امشب تو اين سينه دلي خوشا براحوال دارم



امشب مي خوام مست بشم عاشق يک دست بشم


بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم



امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم


امشب تو اين سينه دلي خوشا براحوال دارم


امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم


امشب تو اين سينه دلي خوشا براحوال دارم



امشب مي خوام مست بشم عاشق يک دست بشم


بدون تو نيست بودم امشب مي خوام هست بشم


يه جون نا قابلي هست بذارفداي تو بشه


بيفته زير قدمات تاخاک پاي تو بشه

 

دیشب شب قشنگی بود تا دیروقت نشسته بودیم

خودم و سروش تنها بودیم

همایون هم

قهر بود

x

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 0:48 توسط نیما|

 

منی که بار غم رو تا پای جون کشيدم
تورو پيدا کردم به آرزوم رسيدم

 

وقتی که در نگاهت طلوع عشق و ديدم
ديدم شراب نابی سبوسبو چشيدم

 

ای گل رويايی ای مظهر زيبايي
تو عروس شهر افسانه هايي
عاشقت ميمونم قدر تورو می دونم
نياد اون روزی که بی تو بمونم

 

توی مرواريد اشکات خودمو چه ساده ديدم
گل عشقو از نگاهت مثل يک ستاره چيدم

 

اومدی از پشت ابرا از تو قصه و کتابا
با همون نگاه اول واسه دردام چاره ديدم

 

ای گل رويايی ای مظهر زيبايي
تو عروس شهر افسانه هايي
عاشقت ميمونم قدر تورو می دونم
نياد اون روزی که بی تو بمونم

 

عشق نه رنگ درياست نه رنگ آسمونه
برنگ چهار فصل خدا ميمونه

 

عشق بهار زيباست بهار بی خزونه
هديه ای ازخدای عاشقونه

جمعه است همه ی خانواده رفتند تفریح و مرا با دنیایی از خیال تنها گذاشتند

امروز سروش اینجاست از دیشب اینجا بود

روزای بعد از سربازی داره میگذره و من هنوز باید دنبال کار بگردم

این آهنگ را گذاشته بودم و میرقصیدم که افسردگی نیاد سراغم

دنیا قشنگه در صورتی که نگاهتو به دنیا قشنگ کنی

امروز هم کار من همینه

قشنگ دیدن

بوس

x

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 13:26 توسط نیما|

 

باورم كم كرده اند ، اي بهترين اما تو باور كن مرا


ذورقي در موج دريا باش و ناگه يار و ياور كن مرا


سر بلند كن   ماه من شو    غرق حيرت كن مرا


عاشقم من، پيش مردم    درس عبرت كن مرا

 
دو چشم عاشقت درديست كه بر جان من افتادست


بنازم اين قلندر را هنوز از پا نيفتادست


اگر عاشق كشي رسم و مرام خوب رويان است

 
بكش ما را بكش ما را كه دائم عيد قربان است

 
پريشان خاطران آواره در صحراي گيسويت


هزاران شب خراب افتاده در كنج سر مويت

 
من از سمت سپاه عشق بازان ، آمدم سويت

 

كه بنويسم خجالت ميكشد ماه ، از گل رويت

 

اردیبهشت هم وداع گویان و ما خوشحالیم

آخه سربازیم دیگه تمومه تموم شد

خداراشکر

دوستت دارم

امروز کتاب زندانبان افکار خود نباشید از آلکس پاتاکوس را تمام کردم

بیائیم تا معنا پیدا کنیم

با معناست که انسان به آرامش الهی می رسد

من هنوزم نفس میکشم و زندگی یک تکلیف است

باید به زیبایی این رسالت الهی که همان زندگیست را

معنا و مفهوم بخشیم...

زندگی زیباست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:30 توسط نیما|

 

واست بی‌ تابمو بی‌ خوابمو می‌ دونی دلتنگم

واست می‌‌میرمو درگیرمو با دنیا در جنگم

منو تنها نذار، از روزگار با اینکه دلخستم

واست دیوونمو می‌‌مونمو تا آخرش هستم

 

داره می‌‌باره بارونو تو نیستی‌

شده این خونه زندونو تو نیستی‌

چه قدر حسّ بدیه حسّ تنهایی

دارم میشکنم آسونو تو نیستی‌

دارم میشکنم آسونو تو نیستی‌

 

دارم از بین میرم توی این دلتنگی‌

داره دل‌ می‌‌گیره بی‌ تو از بی‌ رنگی‌

دارم از بین میرم توی این خاموشی

کاش می‌‌شد می‌‌بردی منو با آغوشی

 

نمی‌شه با نبودت ساده سر کرد

نمی‌شه سالم از این غم گذر کرد 

سه روز از اتمام شدن خدمت وظیفه گذشته

دو روزه از تو خبری نیست

دلم تنگه تو نیستی

چقد حسه بدیه

حس تنهایی

بوس

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:51 توسط نیما|

 

خسته و در به در شهر غمم

شبم از هر چی شبه سیاهتره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزار تا خنجره


چی میشد اون دستای بزرگ و گرم

رو سرم دست نوازش می کشید

 

بستر تنهایی سرد منو بوسه گرمی به آتیش میکشید

چی میشد تو خونه ی کوچیک من

غنچه های گل غم وا نمی شد!!!

 

چی میشد هیچکسی تنهام نمی داشت

جز خدا هیچکسی تنها نمی شد

.

.

.

چقد امشب دلم ضعف تو دارد و چقد دلم گرفته

نميدونم چيكار كنم؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:22 توسط نیما|

سلااااااااااااااااام

سلام نیما کوچولو

چقد که دلم میخواد امروز با یکی حرف بزنم...

خودم به حرفات گوش میدم بگو عزیزم

دیشب یه خواب قشنگ دیدم

خواب دیدم توی شهر قصه هام

همه چی همونجور بود که میخواستم

احساس خوشبختی میکردم

احساس اینکه دیگه هیچی نمیخوام

چون همه چیز داشتم

همه دنیا توی دستام بود

اما از بس پای راستم دیشب درد میکرد که از خواب بیدار شدم

و بعدش هرکار کردم که بخوابم و ادامه خوابمو ببینم نشد

خوشبختی توی خواب چه شیرین بود

بازم مثله همیشه یه سوال با من بازی میکرد

که خوابم یا بیدار؟

و همه میگفتند بیداره بیداری این چه حرفیه

اما چه بد شد وقتی از خواب بیدار شدم

بعضی وقتها یه ذره خواب یه عمر بیداری رو می ارزه

کاش از خواب بیدار نشده بودم

دلم برای شهر قصه ها تنگ شده

.

.

.

وقتی که گل در نمیاد

بهاری این ور نمیاد

کوه و بیابون چی چیه ؟

وقتی که بارون نمیاد

ابر زمستون نمیاد

این همه ناودون چی چیه ؟

 

حالا تو دست بی صدا

دشنه ی ما شعر و غزل

قصه ی مرگ عاطفه

خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم

خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو میفهمیدیم

اومدنی رفتنیه...

اومدني رفتنيه

 

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنها بود

او نا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود...

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده،

       زنده،

              خواب و بیدار     نمی فهمه

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ي تنهايي خودم دلم مي سوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه...

 

سقوط من در خودمه

سقوط ما مثل منه

مرگ روزای بچگی

از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته

سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقيقته حقيقته...

 

تقصیر این قصه ها بود...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 14:2 توسط نیما|

دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم درکنار زاینده رود      بخونم از ته‌دل { ترانه و شعر و سرود }2
                                    ....................
            خـودم اینجـا ، دلـم اونجـا ، همة راز و نیــازم اونجـاست
            ای خدا ، عشق منو ، یار منو ، اون گـل نازم اونجـاست
         { چه کنم ، با کی بگم ، عقدة دل را پیش کی خالی کنم
                   { دردمو با چه زبون به اینو اون حالی کنم }2 }الف
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
                                    ....................
آسمون گریه کنم برسر جانانة من      اشک ریزان شده دلدار درآن خانة من
ازغم دوری او همدم پیمانه شدم      همچو شبگرد غزلخون سوی میخانه شدم
              { مست و دیوانه شدم      مست و دیوانه شدم }2
          بخدا این دل من پراز غمه      تمومه دنیا برام جهنمه
  هرچه گویم من از این سوز دلم      بخدا بازم کمه ، بازم کمه
                                       تکرار الف
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم درکنار زاینده رود      بخونم از ته‌دل { ترانه و شعر و سرود }2
                                    ....................
   دلم می‌خواد به اصفهان برگردم      بازم به اون نصف جهان برگردم

جمعه بود و دلم برات تنگ شده بود رفته بودی ساری

و داشتی به سمت گرگان برمی گشتی

اینو به صورت اس ام اس برات فرستادم

دلم میخواد به گرگان برگردم

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:14 توسط نیما|

 

وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور،که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه،لحظه دیدن می رسه

هرچی که جاده ست رو زمین،به سینه من می رسه.... آهههه

ای که تویی همه کَسم،بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم، به هر چی می خوام می رسم

به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو،واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو،واسه کی بیدار بکنم

واسه کبوترای عشق،دست کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه،بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه،غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه،دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم،نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره منی،تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کَسم،بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم، به هر چی می خوام می رسم

به هر چی می خوام می رسم

 

فردا میای و بهار من قبل از بهار از راه میرسه

امشب که فکر نکنم خوابم ببره از انتظار

خیلی دوستت دارم

زودتر بیا

زودتر بیا

و این انتظار رویایی را

به واقعیتی شیرین تر از عسل تبدیل کن

شاد و سلامت از راه برسی ای قشنگترین بهانه زندگیم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:20 توسط نیما|

 

بوسه باد خزوني، با هزار نامهربوني،

زير گوش برگ تنها،

ميگه طعمه خزوني...!

برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ مي بازه،

غرق بوسه هاي باد و

وحشت روزاي تازه

مي كَنه دل از درخت و، ميشه آواره كوچه

كوچه اي كه يادگارِه


روزاي رفته و پوچه...

مي شينه گوشة كوچه، چشم به آسمون مي دوزه

مي كُنه ياد گذشته،

دلش از غصه مي سوزه...

ياد باد...!

يادِ گذشته شاد باد!

اين دلِ زرد و تهي،

در حسرتِ ديدار باد...!

يادِ روزايي كه كوچه، زير سايه تنم بود،

مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود

سهمِ من از بوسه باد،

چي بگم اي داد و بيداد!

همه زردي و تباهي،

مُردن و رفتن از ياد...


و اینم یه جمعه د یگه با اینکه می تونست شیرین بگذره

ولی تلخ بگذشت

امان از تنهایی و بی کسی

صبح داشتم این موزیک بوسه باد خزونی را میشنیدم
 
تصمیم گرفتم به تنهایی بروم قدم بزنم
 
و این موزیک انگار جامه عمل پوشیده باشد
 
ای وای از این بوسه باد خزونی
 
بازم یک دوراهی
 
انتخاب خوب را خدا به ذهنم انداخت
 
دوراهی یعنی دوبار ۲ جا ۲ راه
 
روز بسیار تلخی بود
 
و فهمیدم که هرچی ما می خوایم شاید نشه
 
درسته باورش سخته ولی باید به این باور رسید
 
وگرنه چپ میکنی...
 
خدایا کمکم کن خدایا شکرت
 
و اما ۱۴ بهمن ماه سال ۱۳۹۰ هم در گذر است
 
نیمی از بهمن سرد و بی مهر
 
از خدمت مقدس سربازی نیز بگذشت...
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 18:43 توسط نیما|


من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی

من میخوام دست تورو یاس کنم
من میخوام گرمیتو احساس کنم


من میخوام یاده تورو ناز کنم
تو با من باشی و پرواز کنم


من میخوام اسمتو تکثیر کنم
خودمو از عشق تو سیر کنم

من میخوام فعل تورو صرف کنم
موهامو برات مثل برف کنم


من میخوام هواتو بارونی کنم
تو چشام چشاتو زندونی کنم


من میخوام به جای تو درک کنم
با غمت زندگیمو زرد کنم


بید مجنون رو میخوام شونه کنم
من میخوام آخر تورو دیوونه کنم

من میخوام جدایی رو سخت کنم
آرزومه،آرزومه تورو خوشبخت کنم


من میخوام با تو به دریا برسم
تو بهار به شبه یلدا برسم

من میخوام دردو فراموش کنم
من میخوام هر چی بگی گوش کنم

با تو میخوام هوس ماه کنم
همه رو از عشقت آگاه کنم


من میخوام بگم که با یه شعر بد

 نمیشه حرف چشایه تورو زد

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی

من میخوام فقط مال خودم باشی
من میخوام فقط مال خودم باشی
لحظه مرگ و تولدم باشی

.

.

.

منتظرت میمانم

روزی که انتظار را با یک دنیا آرامش

 که در چشمانت موج میزند

برای من مفهوم میبخشی

و

زندگی در چشمان ما رنگارنگ میشود

 همانطور

که رنگ من و تو دریایی از رنگهاست

منتظرت میمانم ای گل سرخ باغ زندگیم

آمدنت را خوش آمد میگویم

آغوش تو را با تمام احساس میطلبم

و این آهنگ را تقدیم به تو میکنم

که بدانی برای من کم نیستی

تو آسمون رویاهایم را سقف بسته ای

با همان نگاه معصوم و زیبایت

و

چه نوشتن زیباست برای تو

مینویسم همیشه به یاد تو

خلاصه میشود معنایم در چشمان تو

دستانم انتظار را میکشند در دستای تو

پاهایم همچنان گام برمیدارند به عشق تو

تصور میکنم یه دریا آرامش را در آغوش تو

تو

تو

چه زیباست شنیدن صدای نفسهای تو

آره همه وجودم میشود تو

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:54 توسط نیما|

اونکه یوقتی تنها کسم بود...

تنها پناه دل بی کسم بود...

تنهام گذاشته و رفت از کنارم...

از درده دوریش من بیقرارم...

خیال میکردم  پیشم میمونه ...

ترانه عشق واسم میخونه...

خیال میکردم یه هم زبونه نمیدونستم نامهربونه!!!

.

.

.

با اینکه رفته اما هنوزم از داغه عشقش دارم میسوزم...

فکر و خیالش همش باهامه هر جا که میرم جلو چشامه...

دلم میخواد تا دووم بیارم رو درده دوریش مرهم بذارم...

اما نمیشه راهی ندارم نمیتونم من طاقت بیارم........

نمیتونم من طاقت بیارم...

 

 

 

 

خیلی دلم برات تنگ شده.......کجایی تو نامهربون؟

رفتی و من ندارم از تو حتی یک نشون؟

اشکال نداره ولی اینو بدون....نبود رسمش که تو بری

و من نداشته باشم از تو هیچ خبری

منتظرتم که برگردونه به من تو را دوباره روزگار

نشونت بدم همون دفتری را که به من دادی یادگار

یادت هست که چی نوشتی؟بهترین دوست عزیزم

ولی نمیدونی که من بی تو همیشه مریضم

سربرگهای دفترم همیشه حرفی از تو داشت

گرچه نبودی اما یادت در دلم گلی قشنگ کاشت!!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:6 توسط نیما|

خوب به خودت نگاه کن


ببین چی داری از من


جز اینکه صد تا دنیا


فاصله داری از من


فاصله مون یه دنیاست


پس انتها نداره


ما مال هم نمی شیم


تو روز و من ستاره

نه قلب تو بند منه، نه فکرمی همیشه


بیا به هم دروغ نگیم، اینجوری حل نمیشه


نه یاد من مونده نه تو، که قلب کی نحیفه


مسلما بیشتر از این، حافظه مون ضعیفه

مهم نبود از اول که آخرش چی میشه


نگفته ها زیاده، اما این آخریشه


هرکی بخواد می تونه، تو قلب تو بشینه


خوب به خودت نگاه کن، فرق من و تو اینه


نه قلب تو بند منه، نه فکرمی همیشه


بیا به هم دروغ نگیم، اینجوری حل نمیشه

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:16 توسط نیما|

وقتی که رفتم تازه تو می فهمی عاشقی چیه

 

می شناسی عشق را بعد من می فهمی عاشقت کیه

 

عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها می شم

 

می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم

 

وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود

 

تو خواب و تو بیداری ها نقش دو تا چشم تو بود

 

من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه

 

آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو

 

تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهونه ای

 

برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای

 

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی

 

نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی

 

پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار می یاد

 

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد

 

ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه

 

از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد

 
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:54 توسط نیما|

 

اگه گریه کردنم فرقی نداره

 

اگه دوست داشتن من معنی نداره

 

اگه با من بودن عالمی نداره

 

باشه میرم ... باشه میرم...

 

اگه یادت نمیاد روزای عشقو

 

 اون همه نامه که دل برات نوشتو

 

اگه میذاری به پای سرنوشتو

 

 باشه میرم..... باشه میرم...

 

باشه میرم عشقو از تو یاد میگیرم

 

که گذاشتی برم و راحت بمیرم

 

باشه میرم.... باشه میرم...

 

باشه میرم که دیگه تو رو نبینم

 

تو  نباشی چشم به راه کی بشینم

 

باشه میرم.... باشه میرم....

 

اگه راحت میشی با رفتن من

 

 اگه خوب نیست با تو راه رفتن من

 

 آخرین باره که می بینی منو

 

باشه میرم دیگه نمیبینی منو

 

باشه میرم عشقو از تو یادمیگیرم

 

 که گذاشتی برمو راحت بمیرم

 

باشه میرم... باشه میرم..

 

باشه میرم که دیگه تو رو نبینم

 

تو  نباشی چشم به راه کی بشینم

 

 باشه میرم.... باشه میرم..

.

.

.

بااااااااااااااااشه میرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 7:55 توسط نیما|

خدایا خدایا عاشقم عاشق ترم کن عاشق ترم کن
آه آه آه آه دل
چرا اینجوری نگام میکنی شاید نمیدونی
که همونم اگه تو خونه خرابم نمیکردی


من همون ساده دل عاشق بی نام و نشونم
پیش مردم اگه دیوونه خطابم نمیکردی


کاش میمردم زیر پات تا بدونی عاشق زارم
اگه اینجوری میشد نقشه برابم نمیکردی


اگه چون برق بلا هستیم و درهم نمیریختی
مثل برگهای خزون پا برکابم نمیکردی


چرا اینجوری نگام میکنی شاید نمیدونی
که همونم اگه تو خونه خرابم نمیکردی


شبنم صبح شدم تا تن پاکترو بشویم
اما تو خاک سر رات حسابم نمیکردی


اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمیریختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمیکردی


اگه چون برق بلا هستیم و درهم نمیریختی
مثل برگهای خزون پا برکابم نمیکردی


اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمیریختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمیکردی


چرا اینجوری نگام میکنی شاید نمیدونی
که همونم اگه تو خونه خرابم نمیکردی


شبنم صبح شدم تا تن پاکترو بشویم
اما تو خاک سر رات حسابم نمیکردی


اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمیریختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمیکردی


اگه چون برق بلا هستیم و درهم نمیریختی
مثل برگهای خزون پا برکابم نمیکردی


اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمیریختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمیکردی


اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمیرختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمیکردی


چرا اینجوری نگام میکنی شاید نمیدونی
که همونم اگه تو خونه خرابم نمیکردی


من همون ساده دل عاشق بی نام و نشونم
پیش مردم اگه دیوونه خطابم نمیکردی

امروز ۹ فروردین یک سال دیگه هست میگن سال ۹۰ شده ...

کاش بشه که امسال از نو متولد بشم و بشم فوق العاده ترین

خاطره ۹ فروردین را را دوباره زنده کردم

باز دلم پائیزی شد از حرفهایش

و باران نم نم بهاری از چشمانم باریدن گرفت

شاد باشد

.

.

.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 15:26 توسط نیما|

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام ، نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 1:40 توسط نیما|

توی  آسمون قلبم تو شدی

مرهمه زخمایی که بهم زدی

واسه این ابرای تو اسمونم

نم نمه بارونای دلم شدی

دفتر خط خطیه چشام بودی

تا که از لابه لای نوشته هات

حسرت دیدنه بارون نگات

روی گونه های من لبریز شدی

وقتیکه تنگه غروب  اسمونم

از نور خورشید تو دلگیر میشه

تو دلت همش داره داد میزنه

از تو و زمونه هم خسته شده

من میخوام فراموشت کنم ولی

یاد تو تو ذهن و خاطر منه

تا ابد توی دلم تو میمونی

با همون زخمی که رو قلب منه

.

.

هنوزم یادم میاد وقتایی رو

که کنار من بودی تو لحظه هات

لحظه هایی که پیشم بودی و تو

منو اروم تو میکردی با چشات

یادمه اون بوسه هایی رو که تو

به لبام میبخشیدی رو سادگی

منم احساسمو به تو میدادم

که منو باور کنی با یک نگات

وقتیکه تنگه غروب اسمونم

از نور خورشید تو دلگیر میشه

تو دلت همش داره داد میزنه

از تو و زمونه هم خسته شده

من میخوام فراموشت کنم ولی

یاده تو تو ذهن و خاطر منه

تا ابد توی دلم تو میمونی

با همون زخمی که رو قلب منه

.

متن شعر از حسام دلدار

خواننده  حسام دلدار

.

.

اگه کسی اهنگ را میخواد کامنت بذاره و

ایمیلش را بنویسه تا براش به ایمیلش  ارسال کنم

با سپاس

نیما

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 7:55 توسط نیما|

منو ببخش اگه تورو سپردمت به دیگری
اگه كه بد كردی و من بخشیدمت به سادگی
 
منو ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت
اگه كه خالی از غرور میخوام كه باز ببینمت
 
وقتی تو قاب پنجره اونو كنارت میبینم
میبینم كه دوست داره ببین چه آروم میمیرم
 
وقتی بهت فكر میكنم یهو میشی همه كسم
پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم
 
ببخش اگه شكستم و دلگیر شدی ازاین صدا
اگه نشد بهت بگم حرفامو تو یه نگاه
 
ببخش منو .صبوریمو .گریه های پنهونیمو
ببخش منو صبوریمو . این همه مهربونیمو
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 14:50 توسط نیما|

رقصی بکن... چرخی بزن... به ریتم موسیقیو من...
هم جنس اقیانوسو مه... هم رنگ مهتابو چمن...

رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
برهنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...

لهجه عریان تنت نسیمو عاشق می کنه...
ستاره شیطون میشه و شب از خوشی دق می کنه...

جیرجیرکا اسم تورو به باد میگن جار بزنه...
شیشه عطر تنتو تو نسترن ها بشکنه...

رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
برهنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...

وسوسه میشه شاپره... پری به موهات بکشه...
از شمعو شعله بگذره... که از تو خاکستر بشه...

معنی آزادیشو از معنی انسان بگو...
برقصو جان خودتو با همه جهان بگو...

لهجه عریان تنت نسیمو عاشق می کنه...
ستاره شیطون میشه و شب از خوشی دق می کنه...

جیرجیرکا اسم تورو به باد میگن جار بزنه...
شیشه عطر تنتو تو نسترن ها بشکنه...

رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
برهنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...
نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 0:33 توسط نیما|

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تقدیم به تو

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 10:44 توسط نیما|

يکی بود يکی نبود
يه عاشقی بود که يه روز
بهت ميگفت دوستت داره
آخ که دوستت داره هنوز

دلم يه ديوونه شده
واست ميازاره هنوز
از دل ديوونه نترس
آخ که دوستت داره هنوز
وای که دوستت داره هنوز

شب که ميشه به عشق تو
غزل غزل صدا ميشم
ترانه خون قصه ی
تموم عاشقا ميشم


گفتی که با وفا بشم
سهم من از وفا تويی
سهم من از خودم تويی
سهم من از خدا تويی

گفتی که دلتنگی نکن
آخ مگه ميشه نازنين
حال پريشون من و
نديدی و بيا ببين
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 18:35 توسط نیما|

تو اگه یه شب بیای مهمون قلب من بشی

تورو به ضیافت ترانه مهمون میکنم

واژه واژه عشقو از توی چشات میخونمو

واسه ی شب هم شده چشماتو پنهون میکنم

تو اگه یه شب بیای بهار خونمون بشی

گلای باغچه دیگه رنگ خزون نمیگیرن

آسمون حتی اگه بغض کنه و سیاه بشه

زیر رگبار بارون نمیشکنم... نمیمیرم...

تقدیم به تو در کنارم نیستی

ولی یاد تو همیشه و هرجا تو قلبه من

و تنهام نمیذاره

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:28 توسط نیما|

چی به روز من آوردی که داره اشکام میباره

 

تو که هیچی نمی دونی از منو از سرنوشتم

 

میدونم اصلا نخوندی نامه هایی که نوشتم

 

با چه شوقی عاشقونه چشم به راه تو نشستم

 

با تو هیچی کم نداشتم بی تو بدجوری شکستم

 

یا نرو یا اگه رفتی خاطراتتو نمیخوام

 

به خدا این دفعه رفتی دیگه دنبالت نمیام

 

خسته ام از همه حرفا به تو هم خوبی نیومد

 

برو و منو رها کن دیگه صبر من سر اومد

 

دیگه بسمه نمیخوام که سراغمو بگیری

 

برو که حقته این بار دیگه از دوریم بمیری

 

میدونم هر جا که باشم واسه تو فرقی نداره

 

چی به روز من آوردی که داره اشکام میباره

 

کاش میشد بازم میموندی عشق رو یاد من می دادی

 

من از اول میدونستم که تو از سرم زیادی

 

کاش از اولش میگفتی که یه روز میخوای نباشی

 

نه وقتی دل به تو بستم بری و ازم جداشی

 

توی خاطرم میمونه که تو رفتی بی  بهونه

 

به خدا ناله ی شبهام خونبهای عشقمونه

 

سرتو بالا بگیرو بگو عاشقم نبودی

 

. بگو عاشقم نبودی

 

. بگو عاشقم نبودی

 

من برات بازیچه بودم تو بگو برام چی بودی

 

من برات بازیچه بودم تو بگو برام چی بودی

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 7:43 توسط نیما|

 
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار

با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار

ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند

بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند


ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم

از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم

هرگز نگو که این درد تقدیر ناگزیر است

دیروزمان که مرده فردایمان چه دیر است


با تو شدم من آباد دستان تو مرا ساخت

مشکل ز دستم آورد اما به هیچ مرا باخت

بس کن نزن تبر را بر شاخه ام که خسته ام

این زخم اولین بود یا زخم آخرین است؟!!!



نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 17:6 توسط نیما|

هنوز برام عزیزی

             هنوز برام همونی

                        بخاطره تو میرم

                                    میخوام اینو بدونی

باز چرا خیسه چشمام؟

         باز چرا نیما غصه داری؟

                   هیچی نگو میدونم

                           دیگه دوسم نداری

من که گذشتم از عشق

               بخاطره دل تو

                     هرکاری گفتی کردم

                         که حل شه مشکل تو

من که بخاطره تو

              ازخودتم گذشتم

                این شده حالو روزم

                       این شده سرگذشتم

.

.

.

نمیدونم چی بگم فقط این آهنگ از اشکان سالار

حس میکنم احساس منه...

به امید روزی که بیاد منو بفهمی؟

یعنی میاد اون روز؟

کاش میدانستیم بزودی تا دیر نشده

که برای مهربان بودن شاید برای همیشه دیر بشه!!!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 16:40 توسط نیما|

بنام او که او راآفرید

گل پونه گل پونه


دلم از زندگي خونه


توي اين دنياي وارونه


برام هر گوشه زندونه

 



گل پونه گل پونه


دلم از زندگي خونه


کسي جز من نميدونه


چقدر خوابم پريشونه


 


تو اين دنياي ويرونه


نه گل مونده


نه گلخونه


سر ديوار هر خونه


فقط جغده که ميخونه


 


گل پونه گل پونه


اگه امروز دلم خونه


اميدم زنده ميمونه


که دنيارو بلرزونه


فردا


فردا


فردا

 


گل پونه گل پونه

دیگه وقته سکوته

دلم اصلا نمیخونه

.

.

.

توی این شب گرم و خاکستری نوشتم چند خط یادگاری

که یادم بمونه چقد سرد بودی در شبهای تلخ و بی ستاره ام

من تورا خورشید خود تصور میکردم ولی حتی یه ستاره پلاستیکی هم ندارم

کاشکی حداقل یه روز متوجه میشدی و قدر همدیگرو بیشتر میدانستیم

آره میدونم که دور شوم از تو یا در زیر خاک منزل گزینم قدرم را میدانی

کاش قدر لحظه های از دست نرفته را میدانستیم

تا فردای پشیمانی دست را بر پیشانی نزنیم
نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:34 توسط نیما|

 

من اگه هنوز میخونم واسه خاطره دل توست
شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست

عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم
تو رو تنها نمیذارم گرچه تنها جا میمونم

اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی
من برات میخونم از عشق تا که فردا رو ببینی

اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد
من برات میخونم ای گل نو بهارو نبر از یاد

همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم
گر چه عمریه تو این دشت یه خزونه بی بهارم

تا چند روزه دیگه ای دی اس ال میخرم و هرچی دلم میخواست مینویسم

الان کافی نت هستم این خلاصه و مفید احساسات اینروزام

دوستتون دارم

بوس

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 19:25 توسط نیما|

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد


فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ تنها نشیند به موجی


رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب


که خود در میان غزلها بمیرد


گروهی بر آنند که این مرغ شیدا


کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد


شب مرگ از بیم آنجا شتابد


که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من این نکته گیرم که باور نکردم


ندیدم که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا برآمد


شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی آغوش باز کن


که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 2:10 توسط نیما|

اسم من از یاد تو رفت ، ای آنکه در آینه ای
این چهره ی خسته منم
این آه  سینه سوز من  ، دیوار سرد فاصله ست
بین من و هم سخنم

فریاد من سکوت تو ، لب تو باز و بی صدا
عروسکی به شکل من ، غریبه اما آشنا
نگاه  مات تو به من ، مثل نگاه  دشمنه
جسم تو گرمی نداره ، مگر تنت از آهنه

سکوت تو یه فاجعه ست ، برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا ، طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا ، غریبه ای برای من
منو صدا نمی کنی
تو قاب سرد آینه ، به سوگ من نشسته ای
منو رها نمی کنی

شکست لحظه لحظه ام ، یه عادته برای تو
پرنده ی نگاه من ، اسیره در هوای تو
چرا تو که خود منی ، سکوتتو نمی شکنی
به من بگو چه میکشی ، تو قاب سرد آهنی

تو غربت نگاه تو ، که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی ، ولی لب تو بی صداست

امروز یکی دیگر از روزهای خدا نیز در حال گذشتن است

برای نبودنت توی این لحظه هام گریه کردم

شاید آروم بشم

شکر

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 14:7 توسط نیما|

close_eyes

با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟

 

پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 15:46 توسط نیما|

هنوزم تو ، هنوزم من ، حرفای نگفته داریم
برای فتح شبستون ، شعله ساز و شعله داریم
برای چی ، برای کی همه منتظر نشستیم
وقتی از تبرک عشق خود ما معجزه هستیم
وقتی از تبرک عشق خود ما معجزه هستیم

زیر رگبار ، زیر آوار ، سرو آزاد خم نمی شه
نرخ بازار هرچی باشه قیمت عشق کم نمی شه
ما صدای سبز عشقیم ، قامت بلند آواز
عاشقانه های دلباز از دل ما شده آغاز
عاشقانه های دلباز از دل ما شده آغاز

شب شکسته ، گل شکفته پشت تنهایی دیوار
قصه دیوار سنگی نمی تونه بشه تکرار
کوچه هرگز نمی میره با تولد یه بن بست
هنوزم اونور دیوار طپش قلب کسی هست
هنوزم اونور دیوار طپش قلب کسی هست

زندگی را جستجو کن ، با من از عشق گفتگو کن
شعله ور شو ، تازه تر شو ، کهنه هارو زیر و رو کن
فصل یخبندان گذشته ، فصلی که مصیبت آورد
باید عاشق شد و با عشق زنده بود و زندگی کرد
در تولدی دوباره زندگی را زندگی کرد

 

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:23 توسط نیما|

خواب ِتو، بیدار تواَم
فقط سزاوار تواَم
حافظ اسرار تواَم
بخوان که تکرار تواَم

باد به خانه می رسد
گل به جوانه می رسد
هق هق ِشب ترانه ها
به عاشقانه می رسد

تو ای خود ِصدا، صدا بزن مرا
ببین دل مرا، بزن به دریا
من که بریده از منم، در عطش رسیدنم
به تو چرا نمی رسم، چرا چرا نمی رسم؟

بخوان مرا به نام عشق
بخوان مرا به نام تو
این همه شعر ناتمام
تمامه از تمام ِتو

دلم ترانه خوان ِ تو
زبان ِ بی زبان ِ تو
بی تو و با توام هنوز
در به در ِ نشان تو

تو ای خود ِصدا، صدا بزن مرا
ببین دل مرا، بزن به دریا
من که بریده از منم، در عطش رسیدنم
به تو چرا نمی رسم، چرا چرا نمی رسم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:12 توسط نیما|

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفانی گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوحی دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد


"فریدون مشیری"

این اشعار در قالبmp3

برای دانلود بر لینک زیر کلیک راست کنید

سپس save target As را بزنید

دانلود

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 10:15 توسط نیما|

شب شيشه ي بارون زده آيينه روياست
پشت پسه هر پنجره تصوير تو پيداست

از تو همه ي خانه ي من شهر تماشاست
دنياي من اينجاست همين گوشه ي دنياست

نقش تو را ...بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا... تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ، باران ببار ، مرا بياد من بيار
ببر مرا از اين ديار به دست يارم بسپار

باران تويي هر قطره آوازت خوش است
جانم بده دنياي ما عاشق کش است

باران تويي عطر تو در شبم خوش است
درمان تويي وقتي که دنيا ناخوش است

نقش تو را... بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ، باران ببار ، مرا بياد من بيار
ببر مرا از اين ديار به دست يارم بسپار

باران تويي هر قطره آوازت خوش است
خوش مي زني هر پرده ي سازت خوش است

همراه من در کوچه باغ کودکي
شب قصه ي آغاز و پايانت خوش است

نقش تو را... بر شيشه ها نقاش باران مي کشد
در جاده ها پاي مرا تا شهر ياران مي کشد

باران ببار ،                                                           

       باران ببار ،

                مرا بياد من بيار

ببر مرا از اين ديار

        به دست يارم بسپار

                                      ببر مرا از اين ديار

                                                       به دست يارم بسپار

.

.

.

همه وجودم پر از یاد تو گشته

تصویر تو در قلبم قد یه دشته

تو واقعا هستی یه فرشته

اینه سرنوشت من که خدا سرشته

افکارم اینروزها چون امواج سهمگین اقیانوس به کف و به آسمان میرود

یک لحظه پر از نشاط میشوم

یک لحظه پر از درد و گریه

یک لحظه آرام و بی صدا

و لحظاتی پر از زمزمه و سخن با خیال

این است تفاوت ما با فرشته ها

فرشتگان ثابت ولی ما متغیر

گاهی ز فرشته بهتر و گاهی ز حیوان پست تر

ما هیچ وقت نمیتونیم خودمون و آرامش دست ساز خودمون را نگهداریم

چون من بازیچه ی افکار خود شده ام

دنبال این هستم که افکارم را به بازی بگیرم

و نگذارم مرا بدنبال خود به ناکجاهای خیال ببرد

دیگه شروع کردم

 

بچرخ تا بچرخیم

فکرهای زوال یافته من

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 16:12 توسط نیما|

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اونقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روزه این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگه این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

امروزه فقط ما نیستیم که تنهاییم

هر کسی و هر چیزی تنهاست

خوشبحال آنهایی که تنهایی خود را فهمیدند و

دگر تنها نیستند در وجود خود

اما هنوز برخی نمیدانند که تنها هستند و از روی نادانی شادند

البته دنیای ما ادما دو چیز نیاز داره

یک حس حماقت و نادانی و یا خود را به دیوانه زدن یا دیوانه بودن

دو هرچی که شما فکر کنی؟

دوچرخه ز تنهایی یخ زده و عشق همراهش توی اینروزای سرد

او را به فراموشی سپرده

.

.

.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:39 توسط نیما|

دو روزه رفتی از پیشم

دو قرن خسته و تنهام

دو سال انگار شده دوریت؟

 چقدر تاریکه این شبهام

چه احساس بدی دارم

هوا روشن شده انگار هنوز بیداره بیدارم

خواب به چشمام نمیاد دلم صداتو باز می خواد

لعنت به این ثانیه ها آخه چجور دلت میاد

 

آره دو روزی میشد از جلوی چشمانم بظاهر پاک شدی

امابرای من عمری گذشت

و لحظه ای بدور از یادت نبودم

ولی نگاه تو چقدر گرمای وجودم را یخ کرد

مردم در خود

گرچه هنوز نفس زدنم

ادامه داشت

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:32 توسط نیما|

 

شنبه من بد بد
روز عشق سرسری
گریه های بیخودی
خنده بی خبری
صبح یکشنبه میاد
مثل یه قهوه سرد
شکل بی شکل کشیش
بر سر صلیب درد

غیبت عشقه که مارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه

دفتر دوشنبه های بی کسی
میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم
وقتی رخت خونه مون پرچم شده
از سر سه شنبه های موج و کف
هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پره
تا بخواهی صدفای بی سره

غیبت عشقه که مارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه

عصر چارشنبه هنوز
میگه یک بیرق بدوز
بی شناسنامه بسوز
آدم روز به روز
روز پنجشنبه میاد
جوری که نیومده
سرخ سرخ و داغ داغ
مثل یک آتشکده
جمعه از لهجه دریا خیس خیس
میگه قصه دو ماهی بنویس

غیبت عشقه که مارو می کشه
سیل بی رحمه، بهارو می کشه

 

نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 12:32 توسط نیما|

نگو طفلی دل سپرده           یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه قلبش        تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته           بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو    به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من            من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا         مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده                توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم        توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات        با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو      آغاز کردم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 13:41 توسط نیما|


آخرين مطالب
» هیچکی از رفتن من غصه نخورد
» حسه خوب
» دلم خواست
» هضم دلتنگی برای موج آسان نیست
» 15 سالي كه گذشت
» يكي منو برد به گذشته
» آرزوي من اين است...
» چه دلتنگتم امروز
» بی صدا به پات شکستم
» نتراش!

Design By : Pichak