سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون


فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

هیچکی از رفتن من غصه نخورد


هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

 

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

 

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

 

وقتی که رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

 

اگه شب می رفتمو خورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی بود

 

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب ناشناخته بود

 

اما اون وقتی رسید که قلب من

 همه ی آرزو هاشو باخته بود


امروز 4 ارديبهشت ماه هم در حال گذشتن است انگار كامل از ياد و خيال تو رفته باشم...



بعضي آدم ها را نميشود داشت

بعضي آدم ها را نميشود داشت

فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !


بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !


اصلا به آخرش فکر نمي کني...آخه نمي دوني چي ميخواد بشه...

آنها براي اينند که دوستشان بداري

آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !


يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...!


اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم


در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...! 


باورم نميشه تو هم دنيا را تنها گذاشتي...

بنام يكتاي هستي بخش...من و او كه ديگر در بين ما نيست ببخش



مدتي پيش براي اينكه بيكار نباشم در كافي نت مشغول به كار شدم


روزهاي اول همش ميگفتم خداكنم زودي كار درست و حسابي گيرم بياد


و از اين كافي نت خلاص بشم...

اما كم كم زمان كه جلو ميرفت و به ماه ميرسيد ...

و يك ماه شد دو ماه و دو ماه شد 3 ماه...


بازم انگاري دلبستگي پيدا كرده بودم ...

به آدمهايي كه ماهي يك بار ميديدمشون...

به روزها كه صبح از كدام كوچه بروم...

به عابرهاي پياده...

به كامپيوترهاي كافي نت و خلاصه به هرچيزي...


اما ديگه بايد دل قوي ميكردم ...


و طولي نكشيد كه 6 ماه از برگهاي زندگيم در كافي نت تباه شد...


و براي يه شانس بهتر بايد  از اونجا ميزدم بيرون ...

و در اين بين يكي از مشتريها كه هنوز آخرين باري كه ديدمش خاطرم هست...

ماهي يكبار جهت آپديت آفلاين آنتي ويروس ميومد...


خيلي خوش برخورد و مهربون بود كه من نميخواستم هيچ وقت ازش هزينه اي بگيرم...


ولي قبول نميكرد و وقتي ميگفتم 500 تومن ميگفت اين هنوز 500 تومن هست بيشتر نشده...


كه من ميگفتم قابل شما را نداره من ميگم شما نياز به پرداخت هيچ هزينه اي نيستيد...


با كلي تشكر از اونجا بيرون ميرفت...


يادمه هر وقت ميخواستم بهانه اي براي رفتن از كافي نت پيدا كنم...


برخوردهاي جذاب چنين آدمهايي به من اجازه چنين كاري نميداد ...


وقتي عكسش را روي ديوار ديدم تا از جهان چشم فرو بسته اشك از چشمانم چكيدن گرفت باورم نميشه...


يعني اونم فهميده بود كه من وقتي كافي نت نيستم بايد از دنيا رفت...

آره پيش خودم وقتي كافي نت را ترك كردم دلم پيش نگاه يه مشتريهاي چنين مهربون و ساده اي بود...


كه بهاي كاري را با مهرباني اول مي پرداختند نه پول ...


ديگه من نيستم اونجا و اونم اين ماه كه نه...

هيچ وقت نخواهد آمد.... برايش طلب آمرزش ميكنم...



درتاريخ جمعه 23 فروردين 1392 در كوهنوردي به علت گرفتگي قلب جان به جان آفرين تسليم كرد