بنام يكتاي هستي بخش...من و او كه ديگر در بين ما نيست ببخش
مدتي پيش براي اينكه بيكار نباشم در كافي نت مشغول به كار شدم
روزهاي اول همش ميگفتم خداكنم زودي كار درست و حسابي گيرم بياد
و
از اين كافي نت خلاص بشم...
اما كم كم زمان كه جلو ميرفت و به ماه ميرسيد ...
و
يك ماه شد دو ماه و دو ماه شد 3 ماه...
بازم انگاري دلبستگي پيدا كرده بودم
...
به آدمهايي كه ماهي يك بار ميديدمشون...
به روزها كه صبح از كدام كوچه بروم...
به عابرهاي پياده...
به كامپيوترهاي كافي نت
و خلاصه به هرچيزي...
اما ديگه بايد دل قوي ميكردم ...
و طولي نكشيد كه 6 ماه از برگهاي زندگيم در كافي نت تباه شد...
و براي يه شانس بهتر بايد از اونجا ميزدم بيرون
...
و در اين بين يكي از مشتريها كه هنوز آخرين باري كه ديدمش خاطرم هست...
ماهي يكبار جهت آپديت آفلاين آنتي ويروس ميومد...
خيلي خوش برخورد و مهربون بود
كه من نميخواستم هيچ وقت ازش هزينه اي بگيرم...
ولي قبول نميكرد و وقتي ميگفتم 500 تومن
ميگفت اين هنوز 500 تومن هست بيشتر نشده...
كه من ميگفتم قابل شما را نداره
من ميگم شما نياز به پرداخت هيچ هزينه اي نيستيد...
با كلي تشكر از اونجا بيرون ميرفت...
يادمه هر وقت ميخواستم بهانه اي براي رفتن از كافي نت پيدا كنم...
برخوردهاي جذاب چنين آدمهايي به من اجازه چنين كاري نميداد
...
وقتي عكسش را روي ديوار ديدم تا از جهان چشم فرو بسته
اشك از چشمانم چكيدن گرفت
باورم نميشه...
يعني اونم فهميده بود كه من وقتي كافي نت نيستم
بايد از دنيا رفت...
آره پيش خودم وقتي كافي نت را ترك كردم
دلم پيش نگاه يه مشتريهاي چنين مهربون و ساده اي بود...
كه بهاي كاري را با مهرباني اول مي پرداختند نه پول
...
ديگه من نيستم اونجا و اونم اين ماه كه نه...
هيچ وقت نخواهد آمد....
برايش طلب آمرزش ميكنم...
درتاريخ جمعه 23 فروردين 1392 در كوهنوردي به علت گرفتگي قلب جان به جان آفرين تسليم كرد