توی بهت چشم من
درد ناباوریه
فصل سرد عشق ما
رنگ خاکستریه
دردی که من می کشم
اگه کوه هم می کشید
ذره ذره می تکید
قطره قطره می چکید
می تونست با دست تو
بهت من ویرون بشه
فصل زرد قصه هام
ظهر تابستون بشه
قصه یقین عشق
توی دفترم بودی
توی آیینه ی شعر
شکل باورم بودی
من از خوش باوریهام به ویرونی رسیدم
تو را یک لحظه نزدیک یه لحظه دور می دیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه چکه چکه آب شدن
دروغ آخرینی که من از تو شنیدم
خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم
از تب ناباوری گر گرفته تن من
سهم من از تو اینه
چکه چکه آب شدن...
ترسيم هاي دنياي باورهاي شيرينم
چه آسون تلخ شد
خدايا شدم مثله خودت تنهاي تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 14:29 توسط نیما
|
بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی