دخترک کبریت فروش
دیشب یاد دخترک کبریت فروش افتادم!!!
من بجای کبریت روشن کردن،
خاطرات تو را یادآوری میکردم
و
اینگونه چراغ امید قلبم
به فردای با تو بودن
روشن میماند!!!
اینو در یک شب سرد که پاسبخش بودم
در خدمت مقدس سربازی نوشتم....
و
با نوشتن این چند خط در قلبم گرمای شیرینی
از درون احساس کردم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 16:49 توسط نیما
|
بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی